محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5131

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را در مطبق بداريد و ديگر به يادمنش نياريد . » گويد : پس مرا در مطبق بداشتند . در آنجا چاهى براى من معين كردند و در آن آويختند ، مدتى دراز بدين حال بودم كه شمار روزها را نمىدانستم ، چشمم آسيب ديد ، مويم دراز شد و چون موى حيوانات آويخته بود . گويد : در اين حال بودم كه مرا خواندند و به جايى بردند كه نمىدانم كجا بود و بيش از اين ندانستم كه به من گفتند : « به امير مؤمنان سلام گوى » و من سلام گفتم . گفت : « من كدام امير مؤمنانم ؟ » گفتم : « مهدى . » گفت : « خداى مهدى را رحمت كند . » گفتم : « پس هادى ؟ » گفت : « خداى هادى را رحمت كناد . » گفتم : « پس رشيد ؟ » گفت : « آرى » گفتم : « ترديد ندارم كه امير مؤمنان ( 160 از خبر من و گرفتارى من و اينكه كارم به كجا رسيده خبر دارد . » گفت : « بله ، همهء آن به نزد من است و امير مؤمنان دانسته است ، حاجت خويش را بخواه . » گفتم : « اقامت مكه . » گفت : « چنين مىكنم ، جز اين ؟ » گويد : گفتم : « ديگر از چيزى بهره نمىبرم و به چيزى علاقه ندارم . » گفت : « قرين رشاد باشى . » گويد : پس برون شدم و راه مكه گرفتم .